رویاهای نیلوفری
تنها نیستم، رویاهایم با من است و آرزوهایم نیز...! و خدایی که در این نزدیکیست...
امشب از آمدن صبح میترسم...! صبح من هستم ُ تو و دلتنگی هایت... دلم میخواد یکی با مهربونیش غافلگیرم کنه!!! اینروزا الکی منتظرم! نه یلدا طولانی ترین شبِ سال نیست... یلدا یعنی چهل شب از رفتنت گذشته.... یلدا یعنی قدر همین با هم بودن ها را بیشتر بدانیم.... "اگه اون روزا نگفتم که بمونی حالا میگم که نذار تنها بمونم..." "آ غوش... دو بخش است... شبیه دست های گشودهِ من..." کاش به مهربانی ات عادتم نداده بودی... نیستی... دلم بهانه ات را می گیرد... "کوله ام سنگین و دلم غمگین است... اما تو دلواپس نباش... نیامدم که بمانم... تنها به اندازه نمباره ئی کنارم باش..." چند روزه این شعرِ تو ذهنمه! *"سنگینی از کوله ات نیست ... غم سنگین است !" *می ترسم به اندازه ی نمباره ایی وابسته ات شوم و بعد که رفتی به اندازه ی طوفانی دلتنگ" *من چه خوشحالم که دوتا دوست جونی مهربون دارم عادت یعنی همین که من خرمالوهای نارنجیِ رسیده درختِ گوشه حیاط را نمیبینم! دلم میخواد حرف بزنمُ حرف بزنم از همه چیز بگم کمی فکر میکنم نه دلم میخواد یکی پیدا بشه خودش بدون اینکه من حرف بزنم همه چیز رو بفهمه.. بعضی وقتا بجای دلتنگی حس فضولی امان آدم را می برد خب!!
| Design By : Night Skin |

