تبليغاتX
رویاهای نیلوفری




















رویاهای نیلوفری

تنها نیستم، رویاهایم با من است و آرزوهایم نیز...! و خدایی که در این نزدیکیست...

 

امشب از آمدن صبح میترسم...!

صبح من هستم ُ تو و دلتنگی هایت...

 

نوشته شده در 88/10/03ساعت 22:19 توسط نیلویی| |

 

دلم از دلتنگی هایش خسته شد!

 

نوشته شده در 88/10/02ساعت 22:43 توسط نیلویی| |

 

گاهی انتظار از نا امیدی بهتره!

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت 22:23 توسط نیلویی| |

 

دلم میخواد یکی با مهربونیش غافلگیرم کنه!!!

اینروزا الکی منتظرم!

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت 22:22 توسط نیلویی| |

 

"کاش ای کاش ها می مرد..."

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت 22:16 توسط نیلویی| |

 

کاش بیقرارم نمیکردی...

 

نوشته شده در 88/10/01ساعت 21:43 توسط نیلویی| |

 

نه یلدا طولانی ترین شبِ سال نیست...

یلدا یعنی چهل شب از رفتنت گذشته....

یلدا یعنی قدر همین با هم بودن ها را بیشتر بدانیم....

 

نوشته شده در 88/09/30ساعت 22:17 توسط نیلویی| |

 

تو که نباشی

همه شب هایِ من یلدا ست....

 

نوشته شده در 88/09/30ساعت 22:8 توسط نیلویی| |

 

"اگه اون روزا نگفتم که بمونی

حالا میگم که نذار تنها بمونم..."

 

نوشته شده در 88/09/28ساعت 23:52 توسط نیلویی| |

 

غوش...

دو بخش است...

شبیه دست های گشودهِ من..."

 

نوشته شده در 88/09/28ساعت 23:49 توسط نیلویی| |

 

این روزهای دلگیرِ پاییزی

مُدام تو را کم می آورم...

 

نوشته شده در 88/09/28ساعت 17:53 توسط نیلویی| |

 

پس حرمتِ مردم چه؟!!

خدایا...

 

نوشته شده در 88/09/24ساعت 2:16 توسط نیلویی| |

 

پاییز تمام میشود...

برگِ درختان هم همین طور...!

 

نوشته شده در 88/09/24ساعت 2:15 توسط نیلویی| |

 

کاش به مهربانی ات

عادتم نداده بودی...

نیستی...

دلم بهانه ات را می گیرد...

 

نوشته شده در 88/09/20ساعت 23:41 توسط نیلویی| |

 

 میگه :رفت...

نیست..

 من فقط سکوت میکنم...

خدایا...

 

نوشته شده در 88/09/19ساعت 22:23 توسط نیلویی| |

 

"کوله ام سنگین و دلم غمگین است...

اما تو دلواپس نباش...

نیامدم که بمانم...

تنها به اندازه نمباره ئی کنارم باش..."

چند روزه  این شعرِ تو ذهنمه!

*"سنگینی از کوله ات نیست ... غم سنگین است !"

*می ترسم به اندازه ی نمباره ایی وابسته ات شوم

و بعد که رفتی به اندازه ی طوفانی دلتنگ"

*من چه خوشحالم که دوتا دوست جونی مهربون دارم

 

نوشته شده در 88/09/17ساعت 22:58 توسط نیلویی| |

 

عادت یعنی همین که من خرمالوهای نارنجیِ رسیده درختِ گوشه حیاط را نمیبینم!

 

 

نوشته شده در 88/09/12ساعت 22:29 توسط نیلویی| |

 

دلم میخواد حرف بزنمُ حرف بزنم

از همه چیز بگم

کمی فکر میکنم

نه دلم میخواد یکی پیدا بشه

خودش بدون اینکه من حرف بزنم همه چیز رو بفهمه..

 

نوشته شده در 88/09/12ساعت 0:23 توسط نیلویی| |

 

دلم میخواهد

از ناگفتنی ها بگویم!!

 

نوشته شده در 88/09/11ساعت 23:56 توسط نیلویی| |

 

بعضی وقتا بجای دلتنگی حس فضولی امان آدم را می برد خب!!

 

نوشته شده در 88/09/09ساعت 1:25 توسط نیلویی| |


Design By : Night Skin